خواجه نظام الملك الطوسي

35

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )

اندر آمد و بجاى خويش نشست ، بهرام گور روى سوى او كرد ، گفت « اين چه اضطراب است كه در مملكت ما افكنده‌اى ؟ و لشكر ما را بىبرگ مىدارى و رعيّت ما را زير و زبر كرده‌اى . ترا فرموديم كه ارزاق مردمان بوقت خويش مىرسان و از عمارت ولايت فارغ مباش و از رعيّت جز خراج حق مستان و خزانه را بذخيره آبادان دار . اكنون نه در خزانه چيزى مىبينم و نه لشكر برگى دارد و نه رعيّت بر جاى مانده است . تو پندارى بدانكه من به شراب و شكار خود را « 1 » مشغول كرده‌ام و از كار مملكت و احوال رعيت غافل‌ام . » بفرمود تا او را بىحشمتى از جاى برداشتند و در خانه‌اى بردند و بندى گران بر پاى او نهادند و بر در سراى منادى كردند كه « ملك راست روشن را از وزارت معزول كرد و بر او خشم گرفت و نيز او را شغل نخواهد فرمود . هركه را از وى رنجى رسيده است و تظلّمى دارد بىهيچ بيمى و ترسى بدرگاه آيند و حال خويش بازنمايند تا ملك داد شما بدهد . » [ 16 b ] و پس هم در وقت فرمود تا در زندان باز كردند و زندانيان را پيش آوردند و يك‌يك را مىپرسيد كه « ترا بچه جرم باز داشتند ؟ » 12 - يكى گفت « من برادرى داشتم توانگر و مال و نعمت بسيار داشت . راست‌روشن او را بگرفت و همهء مال از وى بستد و در زير شكنجه بكشت . و گفتند كه « اين مرد را چرا كشتى ؟ » گفت « با مخالفان ملك مكاتبت دارد . » و مرا بزندان كرد تا تظلّم نكنم و اين حال پوشيده بماند . » 13 - ديگرى گفت « من باغى داشتم سخت نيكو و از پدر مرا ميراث مانده بود . و راست‌روشن در پهلوى آن ضيعتى ساخت . روزى در باغ من آمد . او را بدل خوش آمد . خريدارى كرد و من نفروختم . مرا بگرفت و در زندان كرد كه

--> ( 1 ) - خود را PC : خويش را N